تبليغاتX
ماه آبی
 

مـُردَنَ اَت

 

(1)

«تمام شد.اين اواخر تنها چيزي كه باعث آرامش من مي شد همين بود. ديگه چيزي نمي خوام. الآن دارم مي بينمش. يك تيكه گوشت بي خاصيت. بذاريد تشريحش كنم. مي دونم خيلي وقتگيره اما بذاريد اين كار را انجام بدم. خب هميشه مي خواستم خارج اَزَش اين كار رو انجام بدم. بد مصب تاپاله.

وقتي داشتم به خودم نگاه مي كردم تنها چيز خوشايند، برام چشمام بود. براي شروع تشريح از همان چشم ها شروع كردم. اين هم تسلي خاطري بود كه خودم رو پشتش پنهان مي كردم».

«اون از من مي خواد يك چاقو تو شكمش فرو كنم و بعد بدون اينكه منتظر چيزي بشم ، برم. الآن يك هفته اس منو به رادياتور يه آپارتمان بسته و صبح تا شب با مشت و لگد به جونم مي افته».

پسر:چي فكر كردي؟ من از تو چي

 مي خوام. بهت گفتم چاقو رو تو شكمم

 فرو كن و برو.

دختر: تو ديوونه اي. چرا مي خواي اينكار و بكنم.

چرا  خودت اين كار و نمي كني.

اين قسمتي از مكالمه او با دختري است كه يك سال قبل با هم دانشگاه مي رفتند و نسبت به هم در يك سفر دانشجويي حسي پيدا كردند كه خودشان ، منظورم هر دوي آنها به اين احساس چيزي به نام عشق و گاهي كه خجالت مي كشيدند چيزي به نام تعلق خاطر به هم مي ناميدند. دقيقا وقتي داشتند احساسات خودشون رو براي ديگران نام گذاري مي كردند ، او از دانشگاه به دليل هر آن چيزي كه سبب تحريك افكار دانشجويان در دانشگاه مي شد اخراج شد. يك هفته بعد دخترك ازدواج كرد. البته نه با او بلكه با من.

منو ببخشيد مي دونم تو نظر شما خيلي چندش آوره كه من در مورد روابط عاشقانه همسرم در گذشته صحبت مي كنم ، خوب براي خودم هم تازگي داره. اين طور آدمي نبودم كه سفره دلم را براي ديگران باز كنم. هر چند كه بيشتر موقع ها به اين موضوع فكر مي كنم كه بايد با يكي صحبت كنم. ازدواج كردم. البته دليل ديگه ازدواجم اين بود كه براي زنها خيلي جذاب نبودم و مي خواستم اين سرخوردگي را زودتر براي خودم تموم كنم. نمي دونم بارها از دخترهايي كه دوست داشتم باهاشون باشم پرسيدم مشكل من چيه؟  اونها هم هميشه يك جمله مي گفتند: تو هيچ مشكلي نداري. بعضي ها هم كه مي خواستند من اميدوارانه به زندگي ادامه بدم و شانس خودم را با كسي غير از  اونها امتحان كنم كمي اغراق هم مي كردند:

... تو هيچ مشكلي نداري بلكه ما لياقت تو رو نداريم ...

اصلا مشكل از ماست .

ببخشيد نخواستم تك تك جمله هاي صغري و كبري رو براتون نقل قول كنم. اما مطمئن باشيد كه همه مضمون مشابه اي داشتند.

چند دفعه اي باور كردم كه اونها اعتماد به نفس لازم براي با من بودن رو ندارند. مثلا يكي از اونها يك بار تو جمع گفت: هميشه دوست داشتم قدم يك مترو هشتاد بود. براي من كه اين چيزها مهم نبود همون تو جمع گفتم: از نظر من اين نقص تو قابل چشم پوشيه. من مي تونم با اين هفت سانتي متر كمبودت بسازم. واقعيت اينكه داشتم براي اون مي مردم اما غرور باعث مي شد خودم رو سرد و جذاب تر نشون بدم. اما، چي بگم. نگرفت. همون موقع دوست پسرش زنگ زد. من هميشه دير مي رسيدم. دوست پسر اين دختره هميشه زود مي رسه. فكر كنم حداكثر يك برتري نسبت به من داره. اما حالا يكي از همون كساني كه من مدتها داشتم براشون مي مردم بدون زحمت و فقط با صبر من، خودش زنگ زد و حالا هم زنمه!. به نظرم، من زمان كافي بهش داده بودم تا فكر كنه. بتونه انتخاب كنه بين من و اون. بين يك زندگي عادي و يك زندگي غير عادي و معترض. بين معمولي بودن و خاص بودن.

 

(2)   

بايد آزادش كنم بره. اما بايد يه بار ديگه واقعا منو بكشه و بره. ديروز داشتم به يكي از دوستام مي گفتم: من احساساتيم و حاضر نيستم احساسم را پنهان كنم. اينم يه حسه كه ديگه نمي خوام زنده باشم. خسته ام از اينكه از خودم يك مرد بسازم. مي خوام گريه كنم نه تو تنهايي! مي خوام عاشق بشم نه تو شعر! حالا هم مي خوام بميرم اما نه به خاطر كسي كه عاشقشم. به خاطر خودم مي خوام بميرم.

بار اولي كه با هم خوابيديم عاشقش شدم. نمي دونم اما اون لحظه هارو فراموش نمي كنم. نمي تونم. تنها دختري بود كه تو بغلش گريه كردم. نميدونم چرا؟ يه حس بود از درونم كه مي گفت برو جلو و عقب نشيني نكن. وقتي بهش رسيدم اشك تو چشام جمع شد و چند لحظه بعد سرم رويه سينه هاش از هق هق تكون مي خورد. دوست داشتم تو اون لحظه صورتش را ببينم اما چشام روي پوست بدنش بسته شده بود. دستش را روي سرم كشيد و موهام رو به هم زد.

 دو سال پيش بود كه تو دفتر استادم ديدمش. بعدا بهم گفت وقتي براي اولين بار ديدمت داشتي به باسنم نگاه مي كردي. اما اين درست نبود من هيچوقت ، به باسنش نگاه نمي كردم. نگاه من هميشه رو به صورتش بود. صورتي كه همه مي تونند به راحتي ببينند. چي منو جذب مي كنه؟ صورتي كه چيزي توش پنهان باشه و ديگران نتونند ببينند.

 لباسهامون به راحتي از تن در اومدند اما مطمئن نبودم وقتي بدون لباس تو بغل هم ديگه باشيم، بتونم به راحتي روي صورت تمركز كنم. وقتي برهنه تو بغل هم بوديم من هنوز مي خواستم يه چيزايي رو كه پشت صورتش پنهان بود ، كشف كنم. چه بي موقع. درك اينكه بتوني به كس ديگه اي اعتماد كني برام دردسر سازه. خيلي دير گرفتار فكر دردسر اعتماد كردن شده بودم. ديگه چيزي براي پنهان كردن نبود. برهنه بوديم و من گريه مي كردم. مثل يه بچه تو بغل مادرش.

 وقتي زنگ زد و گفت قراره يك مسافرت گروهي بريم و از من خواست بيام ، گفتم : نه. خوب هيچ كس ديگه رو بجز اون تو گروه نمي شناختم. چند بار ديگه هم گفت و بالاخره رفتم.

 قرار بود چند روزي رو تو يك خونه قديمي يزدي كه متعلق بود به يك خانواده زرتشتي بگذرونيم. درب چوبي ، ديوار كاهگلي ، راهروي منتهي به حياط و چند اتاق كه دور حياط بود. وسط حياط يه باغچه بود كه هر چيزي كه توش كاشته شده بود خشك بود. رنگ سبز همه جا غالب بود. در ، پنجره ، و رنگ ديوارها. يه آشپزخونه با تنور و هيزم هايي كه كنار تنور بودند. سقف دود زده كه لب دوده از آشپزخونه بيرون زده بود. صاحبخونه چند ماهي بود كه در اثر تصادف فوت كرده بود . ناراحت كننده اين كه تنها تو اين خونه زندگي مي كرده. بقيه خانواده اش هم چند سال پيش تو يك تصادف رانندگيه ديگه فوت كرده بودند. خاك همه جا رو گرفته بود. اول كل حياط رو آب و جارو كرديم و قرار شد تو حياط بخوابيم. تابستان بود و يزد و گرما. همه گروه معمار بودند و قصدشون براي سفر با حرفه شون نزديك بود. من هم عكس مي انداختم.

وقتي از سفر برگشتيم گفت : حالا چي ؟ گفتم :  ... چيزي نگفتم . داشتن از دانشگاه اخراجم مي كردند . باز هم چيزي به او نگفتم . اخراجم كردند . گفت چرا؟ شوخي كردم و گفتم : با امنيت كشور شوخي كرده بودم . چند تا تظاهرات و شعار ، چند تا بد و بيراه به صاحب كشور ، چند تا شيشه كه شكستم و چند تا از دانشجو هاي طرفدار صاحب كشور رو زدم . كافي نيست ؟ امنيت رو به بازي گرفتم . زدن و شكستن آخرين كاري بود كه تونستم .  داغون بودم .پدر سكته اي و ورشكسته كه تا چند ماه قبلش بندهْ حرف خودش بود و ديگران، لادست پدرشون . حالا كمك مي خواست چون خورده بود زمين. از ديگران مي خواست دركش كنند ، چون خرجش رو هم به زور در مي اورد. احترام پدر به پسر مي خواست كه ديگه نبود.

تلويزيون هم مثل باباي من صبح تا شب وِر مي زد كه همه چيز رو به جلو و پيشرفته. اما تنها چيزي كه براي خانواده من رو به جلو بود نزديك شدن به زمان ظهور حضرت عزرائيل بود. وقتي هم كه زمانش رسيد ، فهميدم كه هيچ وابستگي عاطفي به پدرم نداشتم. او مرده بود و من هم يك قطره اشك نريخته بودم . 

(3)

اگر او مي خواد بميره ، من چرا مانع بشم. دستم را باز كرد. زير بغلم را گرفت و كمك كرد با شكم بالا اومده از زمين بلند شم. من و رويه صندلي نشوند و يه ليوان آب داد دستم. نگاهي به صورتم انداخت و گوشه چشم خونيم رو با دستاش پاك كرد. چند قدم عقب تر ، صندلي را جلو كشيد و نشست و باز هم خيره موند. منتظر بود. قبول كرده بودم كه خودم رو نجات بدم. اگه نمي خواد زنده بمونه من بايد خودم و بچه رو نجات بدم. اما ... نه بايد تمومش كنم. چاقو رو از دسته به سمتم گرفت. اگر نمي گرفتم حتما زير مشت و لگد مي مردم. از روي صندلي بلند شد. روبروي من ايستاد و از روي صندلي بلندم كرد. دستي كه چاقو درش بود رو گرفت و بالا آورد، تا ميان سينه اش . نوك چاقو رو روي سينه اش گذاشت. شك كردم ، مي خواستم پس بكشم اما دستاش رو روي دستام گذاشت و فشرد. حالا دستام دسته چاقو را محكم گرفته بود و دستاش محكم دستام را گرفته بود. نگام با نگاهش يكي شده بود. قبل از اونكه بفهمم چاقو رو تو قلبش كرده بودم. گفت: برو. تا دير نشده برو و فراموش كن. افتاد روي زمين، و مرد.

 

(4)

 «بد مصب تاپاله حالا مي تونم ببينمش. يه تيكه گوشت بي خاصيت. پخش زمين شده. تنها چيزي كه خوشاينده، چشمهاي آبي باز مونده و خيره به منه ».

« حالا يك سال از اون جريان شوم گذشته. من به همراه زنم و فرزند يكساله ام راهيه سواحل شمال هستيم تا چند روزي استراحت كنيم. مدتي طول كشيد تا زنم فراموش كنه و به زندگي عادي برگرده، اما در حال حاضر همه چيز عادي ، عالي و باب ميل ماست. اميدواريم و با همين اميد به زندگي بهتر، قرار گذاشتيم همه چيز رو فراموش كنيم. بالاخره من هم خوشبختي را دارم لمس مي كنم».

« تنها چيزي كه يادم نمي ياد اينكه من چاقو را فرو كردم يا با فشار دستهاي او اينكار رو كردم. شب و روز فكر مي كنم اما يادم نمي ياد».

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 17:9 توسط مهدی باقری |