تبليغاتX
ماه آبی
 

سه فيلمي كه دوست دارم در آرشيو نگه دارم

جشنواره بيست و ششم فيلم كوتاه تهران در 25 آبان ماه با معرفي برگزيدگان خود به پايان رسيد. تفاوت اين دوره با دو، سه دوره قبل كه در آن شركت كرده ام حضور پررنگ تماشاگران بود. تماشاگران بي رحمي كه اگر فيلمي خوب ساخته نشده بود با سرو صدا اعتراض خود را به فيلم ابراز مي كردند. اين جاي خوشحالي دارد.چرا كه به نظر مي رسد تماشاگران در نقد فيلم ها تعارف ندارند و حتي به رفقای خود نيز رحم نمي كنند. من هم بسيار خوشحال بودم كه فيلمم را در كنار اين چنين تماشاگراني می ديدم.

فيلم هاي زيادي، چه مستند و چه داستاني ديدم. از ميان انبوه فيلم‌ها، سه فيلم درنظرم باقي ماند. هر كدام به دليلي . دو فيلم مستند و يك فيلم داستاني. نكته قابل ذكر كيفيت برتر فيلم هاي مستندنسبت به داستاني بود. فيلم هاي مستند حرفه‌اي تر، خوش ساخت تر و از همه مهمتر با ساختارهاي قوي‌تري به جشنواره آمده بودند. بزرگترين مشكل فيلم هاي داستاني، قصه هايي بود كه نبود. يعني فيلم هايي كه چيزي براي بازگو كردن نداشتند و فقط در حال پركردن زمان بودند و بازي با فرم.

بور (سوران قانعي فرد)

يك مستند زيست محيطي با رويكرد اثر و نتيجه خشك شدن درياچه آب شيرين مريوان كه درياچه اي خودجوش است. سال گذشته فيلم ديگري با همين رويكرد توسط پژمان مظاهري بود ساخته شده بود با نام درياچه اي كه بود، اين فيلم در مورد درياچه اروميه است. در فيلم دائماً به گذشته اين درياچه به واسطه فيلم و عکس های آرشیوی اشاره مي شود و در بازگشت به زمان حال اثرات كم آب شدن درياچه را در محيط اطراف درياچه و حتي كيلومترها دورتر پيگيري مي كند. در فيلم بور هم بازگشت به گذشته درياچه  انجام  مي شود اما بواسطه مصاحبه با ماهيگران اين درياچه كه خاطرات خود را از عمق درياچه، چشمه هاي كف آن و میزان صید ماهی در گذشته و... بيان مي كنند.

چيزي كه در هر دو فيلم مورد توجه قرار دارد، نظر به ايجاد شكلي از روايت براي پيشروي در فيلم است. در فيلم «درياچه اي كه بود » كارگردان يا همان راوي خودش را به عنوان يكي از مردمي كه با درياچه پيوند دارد نشان مي دهد. ترفند ديگر عكاسي است كه سالها از درياچه اروميه عكاسي كرده است. يكي از منابعي اي كه فيلم براي بازگشت به گذشته استفاده مي كند همين عكس هاي عكاس است. در اين فيلم به جز چند مورد كوتاه مصاحبه مستقيم ديده نمي شود و روايت توسط گفتار متن پيش مي رود.

در فيلم مستند بور وضعيت درياچه بواسطه مصاحبه رودرو كه همه يا از گذشته درياچه صحبت مي کنند و يا وضعيت كنوني درياچه مانند آلودگي شهري كه وارد درياچه مي شود و كم شدن آب آن شکل مي گيرد. علاوه بر آن يك نفر از مصاحبه شونده‌‌ها نقش كارشناس را دارد و بر پايه علمي اما همه فهم شرايط را تشريح مي كند. اما زيباترين قسمت فيلم روايت آن است. روايتي اسطوره اي از يك قصه فولكلوريك ( محلي) كه در آن رابطه يك مبلغ مذهبي و درياچه را بيان مي كند. جالب آن كه در انتهاي فيلم محل و مقبره اين مرشد را در كنار درياچه مي بينيم، كه خود به باور پذيري قصه كمك مي كند.گویش راوري محلي است و متن آن ساده خوانده مي شود.

اين دو فيلم نمونه اي از مستندهايي هستند كه ساختار آنها به هيچ عنوان شبیه مستندهاي علمي نيست. اين گونه مستندها در صدد هستند ارزش هاي طبيعي و فرهنگي و تاثير زيست بوم ها را بر انسانهاي در ارتباط با آن كشف كند.

 مستند بور توانسته ارزش هاي آیینی منطقه را در كنار ارزشهاي طبيعي اين درياچه نشان دهد.

اما نقطه ضعف فيلم آنست كه فيلمساز بيش از اندازه به اطلاعات ميداني متكي است كه اين خود ميزان دقت و ریزبینی تحقیق و پژوهش فیلم را تحت تاثیر قرار می دهد.

ومن مسافرم( لقمان خالدی )

در سالن نشسته بودم، تقريبا سالن پر بود و همه پچ پچ مي كردند. مستند ومن مسافرم ... شروع شد. شش دقيقه از فيلم گذشته بود يكي از تماشاگران پشت سر من كه تا به حال پچ پچ مي كرد به بغل دستيش گفت ديگه ساكت باشيد انگار فيلم خوبيه. سالن در دقيقه شش گرفتار فيلم شده بود. فيلم يقه تماشاگر را گرفته بود. در اين دوره مستندهايي ديدم كه فيلم ها به تماشاگر اهميت مي دادند اما به ايشان باج نمي دادند. يعني مستندساز فيلمش را ساخته بود اما نيم نگاهي هم به تماشاگر داشت.

و من مسافرم... جزء مستند هاي گزارشي و رسانه اي است و خدا را شكر ديگر دوران تحقير مستندهاي رسانه اي پايان يافته. علت آن است كه بواسطه حضور گسترده ماهواره و رسانه هاي جمعي و همچنين نياز جهاني به گزارش رسانه اي اين گونه مستند از سطحي ترين سبك تا عميق ترين آن در حال ساخت و توليد است. در ايران چند سالي است مستند سازان متوجه شده‌اند كه دوران روايت مستقيم واقعيت تأثير گذاري ده سال پيش را  ندارد. از آن مهمتر تغيير رويكرد مستند سازان جوان به فيلم مستند است، فيلمسازان جوان در حال پاسخ دادن به اين سؤال خود هستند كه چرا مستند مي‌سازيم؟ چون مي‌خواهيم يك واقعيت بيروني را تعريف كنيم؟ و يا اينكه ما خود سوژة مستندهايمان هستیم و واقعيت در درون ماست؟ با اين تعريف و من مسافرم ... نگاهي را نشان مي‌دهد كه تنها در لقمان خالدي وجود ندارد و گروه بزرگي از مستند سازان جوان با همين ديد به سراغ مستند آماده‌اند. آنها براي تعريف دنياي اطراف خود، از خود شروع مي‌كنند.

و من مسافرم ... روايت كارگرداني است كه با شعر سهراب سپهري بزرگ شده است پس دغدغه‌اش سهراب، زيدگيش و شعرش بوده. در ابتداي فيلم در عكسي از كارگردان كه مربوط به دوران نوجواني اوست خود را به همان سرو شكل سهراب درآورده است. بعد از آن كارگردان (را وي) به شهر سهراب (كاشان) مي‌رود تا حضور شعر سهراب را در بين همشهري‌هاي او بررسي كند. به كتابخانة كاشان مي‌رود. در آنجا به دنبال كساني مي‌گردد كه هشت كتاب سهراب را به امانت گرفته‌اند. از ميان جمع كثيري يك دانشجوي معماري، يك رنگ كنندة نقشة فرش و يك نابينا را انتخاب مي‌كند و به سراغ هر كدام مي‌‌رود تا حضور سهراب و تأثيرش را  بر زندگي اين سه شخصيت پيدا كند. فيلم ساختاري اپيزوديك دارد و هراپیزود به جزآنكه افراد همشهري سهراب‌اند و هشت كتاب را از كتابخانه به امانت گرفته‌اند هيچ ارتباط محتوايي و فري با هم ندارد. روايت راوي هم دغدغه‌هاي حسي و عاطفي كارگردان را در بر مي‌گيرد و هم اتصال دهندة اييزودها‌ست. همچنين در هراپيزود اطلاعات اضافه‌اي كه از تحقيق و پژوهش در اطراف شخصيت آن ابيزود بيرون آمده ارائه مي‌شود.

نقطة قوّت فيلم، يكي، فضاي احساسی و شاعرانه‌اي است كه حتي تماشاگري مثل من كه به شعر سهراب علاقه‌اي ندارد را درگير مي‌كند. دوم مشخص بودن رويكرد فيلم است يعني از ابتداي فيلم مي‌دانيم كه با يك فيلم اتوبيوگرافيك كه بخواهد تاريخ و محل توّلد سهراب را بگويد مواجه نيستيم. نقطة ضعف فيلم آنست كه فيلم تا دقيقة پنج در جا مي‌زند. يعني تازه در دقيقة پنج است كه فيلم با رفتن به كاشان حركت مي‌كند. موسيقي فيلم تكه پاره است و از تِم مشخصي برخوردار نيست. بدليل انتخابي بودن موسيقي در جاهاي مختلف موسيقي‌هاي مختلف استفاده شده است كه صرفاً جهت ايجاد فضاي احساسي است و رويكرد فراتر از آن ندارد. موسيقي صرفاً بر كنندة باند صداي فيلم است و جهت تهيج احساس تماشاگر. از اين لحاظ هيچگونه فاصله گذاري باتماشاگر در فيلم وجود ندارد.

نكتة آخر آنكه تمام كاراكترهي انتخاب شده در فيلم توسط شعر سهراب در زندگيشان تغيير عمده اتفاق افتاده است وجالب آنكه راوي يا همان كارگردان در انتهاي فيلم از تغيير خود در نگاه به محل زندگي خود  يعني تهران صحبت مي‌كند و اين نكته را تأكيد مي‌كند كه او هم جزء كاراكترها و يا به عبارتي سوژة فيلم است.

پرچين كال (مهدي خليلي)

متأسفانه بايد گفت هر چقدر در سينماي مستند جلو رفته‌ايم در سينماي داستاني پس رفت داشته‌ايم بزرگترين مشكل فيلم‌هاي داستاني نداشتن قصه‌اي براي گفتن بود. فيلم‌هايي را ديدم كه خوش ساخت بودند، تصويربرداري خوب، بازي‌هاي قابل قبول و در كل سرو شكل مناسب يك فيلم حرفه‌اي داشتند،امّا يك چيز نداشتند قصه ای براي گفتن، محتوايي براي تأمل و اين سؤال كه آيا سينماي داستاني كوتاه فقط به رخ كشيدن قدرت كارگردان در دكوپاژ و تصويربرداری است. سبك يك فيلمساز از مجموعة تمام مراحل از قصة اوليه، فيلمنامه، فيلمبرداري، تدوين، موسيقي و ... در كنار هم تشكيل مي‌شود. امّا از ميان فيلمهايي كه ديدم يك چيز مشخص بود و آن اينكه هيچ جهان بيني به خصوصي را در كارگردانان فيلم‌ها نمي‌توان ديد. كارگردانهای اين فيلم‌ها صرفاً دكوپاژ مي‌دانند و خرد كردن هاي بي‌دليل صحنه.

از فیلم های خوب این دوره تمام وسائل شخصی من جابه جا شده (هومن سیدی )و  يك روز قشنگ برفي (ماهایا پطروسيان و امير توده روستا) را مي‌توان نام برد. امّا يك فيلم را مي‌خواهم در آرشيو داشته باشم، و آن پرچين كال (مهدي خليلي) است. علتش قصة ساده و خطي عشق يك دختر نوجوان در روستايي كرد نشين به چوپان نوجواني كه به تازگي بر سر اين كار آمده است. دخترك نامه‌هاي عاشفانة خود را از سقف آغل به داخل محل نگهداري گوسفندان مي‌اندازد تا هر روز صبح كه چوپان به سراغ دام‌ها مي‌آيد نامه‌ها را ببيند. بعد از مدتي دخترك به سراغ آغل مي‌رود و مي‌بيند نامه‌ها دست نخورده آنجا هستند. در پايان متوجه مي‌شويم كه اين چوپان نوجوان دختري است كه بخاطر فقر خانواده‌اش مجبور است لباس پسرانه بپوشد و چوپاني كند. اين داستان زيباست. گره دارد، اوج و فرود دارد و از همه مهمتر آنكه ساده و روان است. امّا چند نكته باعث مي‌شود پرچين كال از يك فيلم خوب فاصله بگيرد. اول از همه دكوپاژ است. در جاهايي از فيلم شما تلاش كارگردان را در خرد كردن بي دليل صحنه مي‌بينيد. دوم فيلمنامه تلاش نمي‌كند گره فيلم را كه همان دختر بودن چوپان است حفظ كند. كمي قبل تر قصه براي تماشاگر روشن مي‌شود. تدوين فيلم هم در راستاي دكوپاژ كارگردان است و تلاشي نمي‌كند تا به تدوین فيلم يك هويت مستقل از دكوپاژ بدهد. همواره تدوين به دنبال دكوپاژ كارگردان است. امّا نكته قابل ملاحظه قصة فيلم است كه دنيايي از زير متن‌ها را به دنبال خود مي‌آورد. قصه‌اي كه به منطقة جغرافيايي  ومحدوديتهاي آن منطقه كاملاً مي‌چسبد و قابل پذيرش است.

اين فيلم را بدليل زيبایي قصه و زير متن اجتماعي آن انتخاب كرده‌ام. در آخر به کار كارگردان در بازي گرفتن از نابازيگران بايد اشاره كنم كه قابل قبول است. جسارت كارگردان فيلم در انتخاب چنين قصه‌اي ستودني است. در زمانه‌اي كه همه درگير فرم به معناي مطلق آن و كنار گذاشتن محتوا هستند، به نظر مي‌رسد پرچين كال توانسته محتوا و فرم را به هم نزديك كند. شايد اين نوع فيلم‌ها قديمي به نظر بيايند امّا بايد بدانيم در فیلم كوتاه چيزي كه بايد مد نظر باشد آشنايي با قصه گويي و روايت درست يك داستان است. اگر در حال حاضر در سينماي داستاني بلند ما ضعف قصه روايت و فيلمنامه وجود دارد دليلش آنست كه دوستان بيشتر درگير حرفه‌اي بودن هستند تا درگير آموختن.

                                                                                                           مهدی باقری

 

 

+ نوشته شده در جمعه هجدهم دی 1388ساعت 20:1 توسط مهدی باقری |

مرغ سحر/ مهدی باقری/ ۳۷ دقیقه.                                              وحيد فرازان

"مرغ سحر" مستندی جستجوگرانه در باره این ترانه ماندگار از زمان پهلوی اول تاکنون است. این دومین فیلمی بود بعد از "یار دبستانی" که در باره ترانه‌های ماندگار در میان مردم تحقیق می‌کرد. "مرغ سحر" - که حکایت حال دل همهٔ ایرانیان دلسوز نسبت به وطن و خاک کشورشان است، و سعی دارند با ماندگار نگه داشتن آن، قفس استبدادی را در همه زمان‌ها برشکنند و زیر و زبر کنند- از سروده‌های ملک‌الشعرا بهار است. کارگردان در این مستند با مصاحبه و نظرخواهی از یک متخصص و منتقد و شاعر به نام "محمد علی سپانلو" سعی کرده است، تقریبا همهٔ مسائل پیرامونی این شعر و ترانه را بررسی کند. زمانی که این سرود خلق شده، چگونگی تکثیر آن در میان مردم، چرایی ماندگاری آن، جستجو در شهر برای یافتن آدم‌هایی که هر روز کارشان زمزمه این ترانه است، و بالاخره در سیری تاریخی رسیدن به زمان جنگ و همراه شدن با جانبازی که به کهف‌الشهدا می‌رود و بازهم زمزمه‌گر و یادآور مرغان سحری و بلبلان پربسته کنج قفس است، جستجوی فیلمساز را نشان می‌دهد برای کشف حقیقتی ماندگار. کلام آخر فیلمساز "حالا اگه تمام این شهر مرغ سحر بخوانند نمیپرسم چرا. چون این تو گذشتهٔ ماست و ناخودآگاه ما باعث میشه تا همه یه چیز بخوانند." به نظرم کامل کنندهٔ همه حرف‌هایی است که او در این فیلم مستند- تحقیقی سعی دارد بزند. جای خالی "مرغ سحر" به خوانندگی "بیژن مفید" در آخر فیلم "ستارخان" مرحوم "علی حاتمی" را دوست و منتقد گرامی "علی علایی" بعد از دیدن فیلم "مرغ سحر" به ما یادآور شد. ای کاش "مهدی باقری" با یافتن نسخه‌ای از آن فیلم – فیلمی که نگارنده هم نتوانسته تا به حال ببیند و آرزوی دیدنش را دارد – مستند خود را کامل‌تر کند.

                                                                                                http://vafa48.persianblog.ir   

+ نوشته شده در جمعه هجدهم دی 1388ساعت 19:58 توسط مهدی باقری |

 

   یک فیلم و یک دوست

                                                                                                   برای مریم سپهری 

 

فیلم مستندی در سال 1387 به همراه مریم سپهری ساختم به نام مهربانو. کارگردانی طراحی و تصویربرداری را با هم انجام دادیم. چند ماه پیش توسط دوست عزیزم هادی آفریده به من اعلام شد که در سوئد هفته فیلمی بر پا خواهد شد. از من خواست فیلم مهربانو را در جشنواره شرکت دهم. فیلم فرستاده شد و بعد از مدت زمانی از من مشخصات فیلم را خواستند. من عکس فیلم را همراه عکس و مشخصات خودم

Email  کردم. بدون آنکه اسمی از مریم سپهری بیاورم. وقتی این کار را می کردم برای آن دلایل خوبی داشتم. مهمترین مسئله برای من در آن زمان برخورد بی تفاوت مریم سپهری نسبت به فیلم بود. مدت طولانی بود که آدرس چندین جشنواره خارجی را به او داده بودم تا فرم های جشنواره ها را پر کند و برای من بفرستد تا من از تهران فیلم را ارسال کنم. (مریم سپهری ساکن یزد است). اما خبری نشد. من درگیر ساخت فیلم مرغ سحر شدم و این یعنی هفت ماه درگیری. در همان زمان بود که هادی آفریده پیشنهاد ارسال فیلم را به من داد. فیلم را با مشخصات خودم به جشنواره فرستادم. یعنی مطالبی را  که روی  Email ام  آماده بود فرستادم. مشخصات فیلم را فقط با اسم خودم فرستادم. در آن زمان بدلیل بی تفاوتی خانم سپهری با او تماس نگرفتم تا مشخصات و عکس خود را برایم بفرستد تا به همراه مشخصات خودم برای یاری بفرستم. به نظرم می آمد برای او تفاوتی نمی کند که فیلم را برای نمایش به جایی بفرستیم. حدود یک ماه قبل از برگزاری جشنواره در تماسی با مریم که یادم نمی آید من زنگ زدم و یا او در مورد جشنواره یاری به او گفتم . خوشحال شد . جشنواره برگزار شد و من دیگر پی گیری نکردم. روزی تعداد زیادی از Email های خود را پاک کردم. از جملهEmail جشنواره که در آن کاتالوگ جشنواره را برای من فرستاده بودند. این مطلب را از طریق هادی آفریده متوجه شدم . دیگر پی گیری نکردم.   

دیشب با مریم سپهری تماس گرفتم تا در مورد جشنواره دانشجویان صحبت کنم. گله کرد که با سوئد تماس داشته و با مسئولین جشنواره یاری صحبت کرده است و در کاتالوگ جشنواره هیچ اسمی از او نیست. یعنی جشنواره تنها از روی مشخصاتی که من برای آنها فرستادم کاتالوک را نوشته اند و تیتراژ فیلم را نگاه نکرده اند . من تیتراژ فیلم را تغییر نداده ام و نمایش فیلم در سوئد با تیتراژ کامل که در آن اسم من و مریم سپهری هر دو نوشته شده بود پخش شده است. این مطلب را خانم سپهری می تواند از طریق دوستان شان در سوئد پیگیری کند.

اما چرا این مطلب را می نویسم : اول آنکه دوست عزیزم مریم سپهری بداند که مشخصات او را به عمد نفرستادم. چون به شدت عصبانی بودم از برخورد او نسبت به فیلم که با مشقت و پی گیری های او و من ساخته شده بود. فیلمی که به خاطر سوژه خاصش می توانست در چندین جشنواره خارجی شرکت کند .

 ما هر دو می دانستیم به دلیل حساسیت مو ضوع  فیلم امکان نمایش را در ایران نخواهید داشت.

 پس می ماند جشنواره های خارجی. با توجه به اینکه من تواناییهایم در مراحل تولید و تصویر برداری و در آخر در مرحله تدوین است انتظار داشتم مریم نیز در مرحله پس از تولید به دلیل تسلط به زبان انگلیسی پخش فیلم را انجام دهد. در اینجا قابل ذکر است مریم سپهری نویسنده  مترجم و عکاسی چیره دست است. نتیجه حضور او در کنار من فیلمی زیباست به نام مهر بانو که اگر او و همسرش نبودند ساخته نمی شد. 

اما اهل تعارف نیستم و بعد از چندین ماه باید اعتراض خود را مکتوب می کردم.

مطلب دوم آنکه بسیار خوشحالم که مریم سپهری با پیگیری فوق العاده بدون آنکه مشخصات جشنواره را به جز اسم جشنواره از من دریافت کند تا آنجا پیش رفته که مستقیما با جشنواره یاری تماس گرفته و با مسئولین این جشنواره وارد مذاکره شده است و پی گیره اسم حذف شده اش شده است . حالا که پیگیری او را می بینم متوجه می شوم فیلم مهربانو برایش مهم است و به سرانجامش اهمیت می دهد. کاش مریم همان قدر که در زمان ساخت فیلم پیگیر بود پس از آن نیز با همان نیرو ادامه می داد. بارها در طول ساخت فیلم در مورد ارسال آن به جاهای مختلف صحبت کرده بود اما همیشه عمل ما اهمیت موضوع را مشخص می کند و نه حرف های ما.

در آن زمان با ناراحتی کاری را کردم که نتیجه اش رنجش دوست عزیزم شده است . به نظرم بعید بود مسئولین جشنواره یاری فیلم های برگزیده خود را نبینند و متوجه تیتراژ فیلم مهربانو نشوند. که در آن سه بار اسم مریم سپهری و من مشترکا و در کنار هم آمده است. دو بار در ابتدای فیلم و یک بار در انتهای فیلم. پس با مریم سپهری تماس نگرفتم تا مشخصاتش را بگیرم.

در حال حاضر با اتفاقاتی که افتاده  با شخصی رودرو شده ام که تا ماه پیش حتی تماس نمی گرفت تا از حالم با خبر شود چه برسد به سرانجام فیلم که ارزشی ندارد. 

اما حالا به خاطر نامش از من گله می کند. خوشحالم .چون بعد از چند ماه که منتظر ارسال فرم های پرشده جشنواره های خارجی بودم و این احساس در من بوجود آمده بود که من با این فیلم تنها هستم حالا می دانم مریم سپهری نیز یک طرف ساخت فیلم مهر بانو است.  

 خوشحالم که مریم سپهری خواسته پای اسمش بایستد . خوشحالم از اینکه مریم به حذف شدنش از کاتالوگ اعتراض کرد .و بسیار خوشحال می شدم که در مرحله پس از تولید مریم سپهری ( منظورم ارسال فیلم به جشنواره ها ) حضور داشت تا نتیجه زحماتش را می گرفت.

 من زندگیم از راه تدوین عکاسی و ساخت فیلم مستند می گذرد و به صرف  تجربه ویا تفریح فیلم نمی سازم. این شغل من است .ممکن است فیلمی بسازم که در جشنواره ای مطرح شود و من بتوانم کار بیشتر و یا دستمزد بالاتر بگیرم . حالا فکر کنید اگر فیلمی بسازم و در گنجه نگه دارم چطور می توانم ادامه دهم. مریم عزیز بیشتر از شش ماه منتظر یک خبر از شما بودم که بگویید فیلممان در فلان جا دیده شد. اما دریغ از یک

خبر خوش. در صورتی که به گفته دوستان آگاه مستند مهربانو شانس حضور در چندین جشنواره را داشته است و هنوز هم .

 شما میتوانید از من گله مند باشید و به نظرم حق هم دارید. اما من به عنوان طرف دوم چقدر حق دارم؟  

شما و همسرتان همیشه دوست عزیز من خواهید بود و من محبت های شما را فراموش نخواهم کرد .در پایان

دستنوشته ای را برای شما خواهم فرستاد که در آن کلیه حقوق فیلم چه مادی و چه معنوی را به شما واگذار می کنم . امیدوارم این را از من قبول کنید .

   

   

 

+ نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 13:45 توسط مهدی باقری |

 یک فیلمساز کوتاه خوب یک فیلمساز مرده است!

آیا به فیلمسازی علاقه دارید؟ آیا آموزش لازم را دیده‌اید؟ ایده‌ای دارید که ارزش فیلم شدن داشته باشد؟ به فیلم مستند علاقه دارید و یا داستانی؟ قبلاً با سرمایه‌ی خود فیلم ساخته‌اید؟ آیا سرمایه‌ی تولید فیلم را دارید؟ و یا شاید شما تهیه‌کننده دارید؟

گرفتن پاسخ همه‌ی این سؤال‌ها یعنی سه، چهار سال از زندگی شما. فرض کنیم این مدت زمانی را طی کرده‌اید و توانسته‌اید تهیه‌کننده پیدا کنید و فیلم را می‌سازید و به تهیه‌کننده تحویل می‌دهید. حالا یک سؤال جدید وجود دارد. هنگامی که خودتان فیلم‌تان را تهیه می‌کردید  چه تفاوتی با زمانی دارد که تهیه‌کننده دارید؟

تجربه‌ی من در تولید فیلم مستند به من نشان داد که هیچ تفاوتی ندارد. زیرا در هر دو دوره‌ی کاری شما به عنوان فیلمساز تنهایید. همه‌ی مراحل تولید فیلم از گرفتن مجوزها، هماهنگی‌ها، تهیه‌ی وسائل صحنه، بازبینی صحنه‌های تصویربرداری، بیدار کردن عوامل از خواب، دنبال عوامل رفتن با اتومبیل شخصی خود و خوراک صحنه، کارگردانی و در انتهای روز رساندن عوامل به درب منازلشان کار شماست چون شما یک فیلمساز کوتاه هستید. در مراحل پس از تولید یعنی تدوین، صداگذاری، ساخت موسیقی و... هم کار شماست چون شما یک فیلمساز کوتاه هستید و پول کافی ندارید. اگر اشتباه کنید از جیب باید بگذارید و اگر نگران کیفیت فیلم خود هستید حتماً باید از جیب بگذارید.

تقریباً تمام تهیه‌کننده‌ها بعد از تأمین بودجه دو کار می‌کنند. در ابتدای کار چند معرفی‌نامه به شما می‌دهند و پس از تصویربرداری به شما زنگ می‌زنند تا زودتر فیلم را تحویل دهید. تعریف تهیه‌کننده در سینمای کوتاه و مستند ما عبارت از کسی است که بتواند بودجه تهیه کند. پولی که کم و ناچیز است. چون هیچ بودجه‌ی مشخصی برای تولید فیلم کوتاه وجود ندارد. بنابراین تهیه‌کنندگانی که می‌توانند مقداری از بودجه‌های کلان سازمانهایی مثل تلویزیون را برای تولید بگیرند واقعاً قهرمانان سینمای کوتاه و مستند هستند.

تلویزیون حاضر است تا، فیلم‌های 70، 80 میلیونی تولید کند و بسیاری از آنها را به دلیل سطح نازل کیفیتشان آرشیو کند اما  پول خرد را کمی بیشتر خرج تولید فیلم مستند نکند. فیلم کوتاه داستانی که اصلاً تولید نمی‌کند.

تنها مرکز رسمی تولید مستند و داستانی مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی است که تا به حل نه می‌شود گفت موفق بوده و یا ناموفق. روایت فتح و حوزه‌ی هنری هم جسته و گریخته تولید می‌‌کنند اما آنها دغدغه‌ی خودشان را دارند. پس می‌ماند تلویزیون و یا مرکز گسترش. حالا این انتخاب شماست. یا لگد به علاقه‌ی خود می‌زنید و شغل پدرتان را ادامه می‌دهید و یا با بودجه بخور و نمیر تلویزیون علاقه‌ی خود را پیگیری می‌کنید. شاید هم از طرف مرکز گسترش قرعه به نام شما افتاد و طرحتان مورد پذیرش قرار گرفت تا بتوانید پول بیشتری بگیرید. خدا را چه دیدی، ممکن است فیلم قبلی شما در جشنواره‌ای جایزه‌ای گرفت تا چند روزی زندگی‌تان بگذرد.

دوستان چه با تهیه‌کننده و چه بدون ایشان سینمای مستند و کوتاه ما دستش به دهانش نمی‌رسد.

 

                                                                                                     روزنامه اعتماد ۱۳۸۸.۸.۲۶

+ نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 13:40 توسط مهدی باقری |

 

مـُردَنَ اَت

 

(1)

«تمام شد.اين اواخر تنها چيزي كه باعث آرامش من مي شد همين بود. ديگه چيزي نمي خوام. الآن دارم مي بينمش. يك تيكه گوشت بي خاصيت. بذاريد تشريحش كنم. مي دونم خيلي وقتگيره اما بذاريد اين كار را انجام بدم. خب هميشه مي خواستم خارج اَزَش اين كار رو انجام بدم. بد مصب تاپاله.

وقتي داشتم به خودم نگاه مي كردم تنها چيز خوشايند، برام چشمام بود. براي شروع تشريح از همان چشم ها شروع كردم. اين هم تسلي خاطري بود كه خودم رو پشتش پنهان مي كردم».

«اون از من مي خواد يك چاقو تو شكمش فرو كنم و بعد بدون اينكه منتظر چيزي بشم ، برم. الآن يك هفته اس منو به رادياتور يه آپارتمان بسته و صبح تا شب با مشت و لگد به جونم مي افته».

پسر:چي فكر كردي؟ من از تو چي

 مي خوام. بهت گفتم چاقو رو تو شكمم

 فرو كن و برو.

دختر: تو ديوونه اي. چرا مي خواي اينكار و بكنم.

چرا  خودت اين كار و نمي كني.

اين قسمتي از مكالمه او با دختري است كه يك سال قبل با هم دانشگاه مي رفتند و نسبت به هم در يك سفر دانشجويي حسي پيدا كردند كه خودشان ، منظورم هر دوي آنها به اين احساس چيزي به نام عشق و گاهي كه خجالت مي كشيدند چيزي به نام تعلق خاطر به هم مي ناميدند. دقيقا وقتي داشتند احساسات خودشون رو براي ديگران نام گذاري مي كردند ، او از دانشگاه به دليل هر آن چيزي كه سبب تحريك افكار دانشجويان در دانشگاه مي شد اخراج شد. يك هفته بعد دخترك ازدواج كرد. البته نه با او بلكه با من.

منو ببخشيد مي دونم تو نظر شما خيلي چندش آوره كه من در مورد روابط عاشقانه همسرم در گذشته صحبت مي كنم ، خوب براي خودم هم تازگي داره. اين طور آدمي نبودم كه سفره دلم را براي ديگران باز كنم. هر چند كه بيشتر موقع ها به اين موضوع فكر مي كنم كه بايد با يكي صحبت كنم. ازدواج كردم. البته دليل ديگه ازدواجم اين بود كه براي زنها خيلي جذاب نبودم و مي خواستم اين سرخوردگي را زودتر براي خودم تموم كنم. نمي دونم بارها از دخترهايي كه دوست داشتم باهاشون باشم پرسيدم مشكل من چيه؟  اونها هم هميشه يك جمله مي گفتند: تو هيچ مشكلي نداري. بعضي ها هم كه مي خواستند من اميدوارانه به زندگي ادامه بدم و شانس خودم را با كسي غير از  اونها امتحان كنم كمي اغراق هم مي كردند:

... تو هيچ مشكلي نداري بلكه ما لياقت تو رو نداريم ...

اصلا مشكل از ماست .

ببخشيد نخواستم تك تك جمله هاي صغري و كبري رو براتون نقل قول كنم. اما مطمئن باشيد كه همه مضمون مشابه اي داشتند.

چند دفعه اي باور كردم كه اونها اعتماد به نفس لازم براي با من بودن رو ندارند. مثلا يكي از اونها يك بار تو جمع گفت: هميشه دوست داشتم قدم يك مترو هشتاد بود. براي من كه اين چيزها مهم نبود همون تو جمع گفتم: از نظر من اين نقص تو قابل چشم پوشيه. من مي تونم با اين هفت سانتي متر كمبودت بسازم. واقعيت اينكه داشتم براي اون مي مردم اما غرور باعث مي شد خودم رو سرد و جذاب تر نشون بدم. اما، چي بگم. نگرفت. همون موقع دوست پسرش زنگ زد. من هميشه دير مي رسيدم. دوست پسر اين دختره هميشه زود مي رسه. فكر كنم حداكثر يك برتري نسبت به من داره. اما حالا يكي از همون كساني كه من مدتها داشتم براشون مي مردم بدون زحمت و فقط با صبر من، خودش زنگ زد و حالا هم زنمه!. به نظرم، من زمان كافي بهش داده بودم تا فكر كنه. بتونه انتخاب كنه بين من و اون. بين يك زندگي عادي و يك زندگي غير عادي و معترض. بين معمولي بودن و خاص بودن.

 

(2)   

بايد آزادش كنم بره. اما بايد يه بار ديگه واقعا منو بكشه و بره. ديروز داشتم به يكي از دوستام مي گفتم: من احساساتيم و حاضر نيستم احساسم را پنهان كنم. اينم يه حسه كه ديگه نمي خوام زنده باشم. خسته ام از اينكه از خودم يك مرد بسازم. مي خوام گريه كنم نه تو تنهايي! مي خوام عاشق بشم نه تو شعر! حالا هم مي خوام بميرم اما نه به خاطر كسي كه عاشقشم. به خاطر خودم مي خوام بميرم.

بار اولي كه با هم خوابيديم عاشقش شدم. نمي دونم اما اون لحظه هارو فراموش نمي كنم. نمي تونم. تنها دختري بود كه تو بغلش گريه كردم. نميدونم چرا؟ يه حس بود از درونم كه مي گفت برو جلو و عقب نشيني نكن. وقتي بهش رسيدم اشك تو چشام جمع شد و چند لحظه بعد سرم رويه سينه هاش از هق هق تكون مي خورد. دوست داشتم تو اون لحظه صورتش را ببينم اما چشام روي پوست بدنش بسته شده بود. دستش را روي سرم كشيد و موهام رو به هم زد.

 دو سال پيش بود كه تو دفتر استادم ديدمش. بعدا بهم گفت وقتي براي اولين بار ديدمت داشتي به باسنم نگاه مي كردي. اما اين درست نبود من هيچوقت ، به باسنش نگاه نمي كردم. نگاه من هميشه رو به صورتش بود. صورتي كه همه مي تونند به راحتي ببينند. چي منو جذب مي كنه؟ صورتي كه چيزي توش پنهان باشه و ديگران نتونند ببينند.

 لباسهامون به راحتي از تن در اومدند اما مطمئن نبودم وقتي بدون لباس تو بغل هم ديگه باشيم، بتونم به راحتي روي صورت تمركز كنم. وقتي برهنه تو بغل هم بوديم من هنوز مي خواستم يه چيزايي رو كه پشت صورتش پنهان بود ، كشف كنم. چه بي موقع. درك اينكه بتوني به كس ديگه اي اعتماد كني برام دردسر سازه. خيلي دير گرفتار فكر دردسر اعتماد كردن شده بودم. ديگه چيزي براي پنهان كردن نبود. برهنه بوديم و من گريه مي كردم. مثل يه بچه تو بغل مادرش.

 وقتي زنگ زد و گفت قراره يك مسافرت گروهي بريم و از من خواست بيام ، گفتم : نه. خوب هيچ كس ديگه رو بجز اون تو گروه نمي شناختم. چند بار ديگه هم گفت و بالاخره رفتم.

 قرار بود چند روزي رو تو يك خونه قديمي يزدي كه متعلق بود به يك خانواده زرتشتي بگذرونيم. درب چوبي ، ديوار كاهگلي ، راهروي منتهي به حياط و چند اتاق كه دور حياط بود. وسط حياط يه باغچه بود كه هر چيزي كه توش كاشته شده بود خشك بود. رنگ سبز همه جا غالب بود. در ، پنجره ، و رنگ ديوارها. يه آشپزخونه با تنور و هيزم هايي كه كنار تنور بودند. سقف دود زده كه لب دوده از آشپزخونه بيرون زده بود. صاحبخونه چند ماهي بود كه در اثر تصادف فوت كرده بود . ناراحت كننده اين كه تنها تو اين خونه زندگي مي كرده. بقيه خانواده اش هم چند سال پيش تو يك تصادف رانندگيه ديگه فوت كرده بودند. خاك همه جا رو گرفته بود. اول كل حياط رو آب و جارو كرديم و قرار شد تو حياط بخوابيم. تابستان بود و يزد و گرما. همه گروه معمار بودند و قصدشون براي سفر با حرفه شون نزديك بود. من هم عكس مي انداختم.

وقتي از سفر برگشتيم گفت : حالا چي ؟ گفتم :  ... چيزي نگفتم . داشتن از دانشگاه اخراجم مي كردند . باز هم چيزي به او نگفتم . اخراجم كردند . گفت چرا؟ شوخي كردم و گفتم : با امنيت كشور شوخي كرده بودم . چند تا تظاهرات و شعار ، چند تا بد و بيراه به صاحب كشور ، چند تا شيشه كه شكستم و چند تا از دانشجو هاي طرفدار صاحب كشور رو زدم . كافي نيست ؟ امنيت رو به بازي گرفتم . زدن و شكستن آخرين كاري بود كه تونستم .  داغون بودم .پدر سكته اي و ورشكسته كه تا چند ماه قبلش بندهْ حرف خودش بود و ديگران، لادست پدرشون . حالا كمك مي خواست چون خورده بود زمين. از ديگران مي خواست دركش كنند ، چون خرجش رو هم به زور در مي اورد. احترام پدر به پسر مي خواست كه ديگه نبود.

تلويزيون هم مثل باباي من صبح تا شب وِر مي زد كه همه چيز رو به جلو و پيشرفته. اما تنها چيزي كه براي خانواده من رو به جلو بود نزديك شدن به زمان ظهور حضرت عزرائيل بود. وقتي هم كه زمانش رسيد ، فهميدم كه هيچ وابستگي عاطفي به پدرم نداشتم. او مرده بود و من هم يك قطره اشك نريخته بودم . 

(3)

اگر او مي خواد بميره ، من چرا مانع بشم. دستم را باز كرد. زير بغلم را گرفت و كمك كرد با شكم بالا اومده از زمين بلند شم. من و رويه صندلي نشوند و يه ليوان آب داد دستم. نگاهي به صورتم انداخت و گوشه چشم خونيم رو با دستاش پاك كرد. چند قدم عقب تر ، صندلي را جلو كشيد و نشست و باز هم خيره موند. منتظر بود. قبول كرده بودم كه خودم رو نجات بدم. اگه نمي خواد زنده بمونه من بايد خودم و بچه رو نجات بدم. اما ... نه بايد تمومش كنم. چاقو رو از دسته به سمتم گرفت. اگر نمي گرفتم حتما زير مشت و لگد مي مردم. از روي صندلي بلند شد. روبروي من ايستاد و از روي صندلي بلندم كرد. دستي كه چاقو درش بود رو گرفت و بالا آورد، تا ميان سينه اش . نوك چاقو رو روي سينه اش گذاشت. شك كردم ، مي خواستم پس بكشم اما دستاش رو روي دستام گذاشت و فشرد. حالا دستام دسته چاقو را محكم گرفته بود و دستاش محكم دستام را گرفته بود. نگام با نگاهش يكي شده بود. قبل از اونكه بفهمم چاقو رو تو قلبش كرده بودم. گفت: برو. تا دير نشده برو و فراموش كن. افتاد روي زمين، و مرد.

 

(4)

 «بد مصب تاپاله حالا مي تونم ببينمش. يه تيكه گوشت بي خاصيت. پخش زمين شده. تنها چيزي كه خوشاينده، چشمهاي آبي باز مونده و خيره به منه ».

« حالا يك سال از اون جريان شوم گذشته. من به همراه زنم و فرزند يكساله ام راهيه سواحل شمال هستيم تا چند روزي استراحت كنيم. مدتي طول كشيد تا زنم فراموش كنه و به زندگي عادي برگرده، اما در حال حاضر همه چيز عادي ، عالي و باب ميل ماست. اميدواريم و با همين اميد به زندگي بهتر، قرار گذاشتيم همه چيز رو فراموش كنيم. بالاخره من هم خوشبختي را دارم لمس مي كنم».

« تنها چيزي كه يادم نمي ياد اينكه من چاقو را فرو كردم يا با فشار دستهاي او اينكار رو كردم. شب و روز فكر مي كنم اما يادم نمي ياد».

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 17:9 توسط مهدی باقری |

سال جدید مبارک
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 20:9 توسط مهدی باقری |