تاب خوردن
همانطورکه آمده بود همانطور رفت . اگر زیاد فشارش نداده باشی وقتی
مشتت را باز کنی دوباره می پرد . وقتی دور می شود حرکت بالهایش
حالت ندارد . همان کمی که با آن مشتت را بستی چنان برایش زیاد بود که بالهای رنگیش دیگر حالت ندارد . دور که می شود انگار بهتر می شود . فراموشی را کنار می گذارد به یاد می آورد که چگونه پرواز می کرده یا شاید درد فشار دستت را کمتر حس می کند . بارها این کار را کرده ای اما هیچگاه نفهمیدم چرا ؟ نه آنها را خشک می کنی و نه بالهایشان را میکنی تا لای کتاب بگذاری . فقط آنها را می گیری وبعد رها می کنی .
دست می بری و اتفاقی کتاب را باز می کنی . شروع می کنی بلند بلند
خواندن :
بعدش یادم نمی آید می دانم از او پرسیدم قهوه می خواد . به او گفتم
تازه دم است . گفت که باید برود . گفت که شاید برای یک فنجان وقت
داشته باشد . به آشپزخانه رفتم و قهوه را داغ کردم . لس به خداوندی
خدا تمام مدتی که با مادرت زن و شوهر بودیم دست از پا خطا نکردم .
حتی یک مرتبه ...
بوسه ای به صفحه اول کتاب می زنی و کتاب را به من می دهی . کتاب را نگه می دارم . سفت . محکم . فشارش پروانه را له می کرد .
تو پشت پنجره اتاقت نیستی . چراغ اتاقت خاموش است . دیگر حجم بدنت در سیاهی نیز معلم نیست . وقتی پله های خانه تان را بالا می دویدم برادر کوچکت روی پله ها نشسته بود . گفت : با همه قهر کرده
رفته توی موتورخونه تاب بازی می کنه . جلوی درب موتورخانه پدرت
سرش را در دست گرفته بود و آرام هق هق می کرد . داخل موتورخانه
خودت را به یکی از لوله ها بسته بودی و به آن آویزان شده بودی .
سفیدی گردنت را از میان موهای آشفته ات دیدم . تنها جایی را که به یاد می آورم . هنوز یکی از دمپایی هایت را روی انگشت پایت نگه داشته بودی . جسمت روی زمین و هوا تاب می خورد و شعاع نوری را که از
پنجره موتورخانه داخل می شد قطع می کرد . گوشه منقل بود و زغال
بساط هر شب پدر . روی زمین تکه زغال روشنی جان می کند.
این آخرین باری بود که حجم بدنت را در سیاهی می دیدم . هنوز
نمی فهمم که چرا دستت را مشت می کردی و بعد رهایش می کردی.
در خانه تان بازمانده بود . اثری از عجله شاید .
منتظر بودم بیرون بدوی
زنی چادری از در بیرون دوید.منتظر بودم بیرون بدوی و چادر زن را
بکشی . بیرون نیامدی این بار . آن بار دنبال مادرت دویدی که نرود که رفت . چادرش را کشیدی برنگشت . گریه کردی چون بزرگ نشده بودی.
از کوچکی چادر را با خود روی زمین می کشیدی دنبال مادرت . مادرت
که رفته بود دنبالت دویدیم پا روی چادر گذاشتیم به زمین خوردی و اینباراز درد گریه کردی .
یادت رفت . برگشتی . به خانه رفتی .
زنی در خانه تان را زد . مادرت بود . بعد از چند سال . جلوی در آمدی .
دیگر قدات به مادرت می رسید من هم به پنجره خانه مان . دیدم در آغوش گرفتی حجم سیال ذهنت را بعد از هفت سال . زن رفت . چشم برنداشتی که زن رفت .
برادر کوچکت در نیمه باز را باز کرد و بیرون پرید . خانه همسایه را
کوبید . پریشان همسایه دیگر را صدا زد . بیرون دویدم . پله ها را
یکی به دو پریدم . داخل حیاط همسایه ها ایستاده بودند . بعضی زنها
گریه می کردند . پله ها را که بالا رفتم برادرت گفت که تاب بازی می کنی . چه کاری که گریه همسایه را در آورده !
پدرت جلوی موتورخانه سرش را در دست داشت . دستی که لای انگشتش به زردی می زد را هر چند بار که سرش جلو و عقب می شد روی سر می کوباند . همان حال چمباتمه زده . آن دست دیگر روی زانو درازکش بود و مچ خمیده آویزان آن . با هر ضربه بدن جلو می آمد و نوک انگشتان دست درازکش روی زمین کشیده می شد .
گفتی که هر روز هر ساعت هر ثانیه تعدادشان بیشتر می شود . جا گرفته اند روی ستونت که هر روز سست می شد تا که تا شود . گفتی دود
و دمش اتاق را می گرفته تا این شده که روی کمرت جا بگذارد . هر ثانیه تعدادشان را می شمردی . گفتی که ثانیه ای ده تا . زمان ندارم می میرم .
و تو رفتی...
چه کسی از ویرجینیا وولف می ترسد؟
ساعتها نام اولیه رمان مادام دالووی (ویرجینیا وولف) بوده است . رمان اولیه درباره یک روز از زندگی
شخصیت اصلی در جامعه لندن است . رمان ساعت ها نوشته مایکل کانینگهام (الهام گرفته از رمان اصلی)
دستمایه فیلمنامه ای به همین نام شده است . کتاب کانینگهام با مرگ وولف آغاز می شود(1940 ) سپس به سال 1923 بر می گردد و یک روز از زندگی ویرجینیا وولف در را در حال نوشتن یکی از رمان هایش نشان می دهد . ( وولف هنوز نتوانسته رمان مورد نظر را آغاز کند ) به طور موازی داستانی از زنی به نام لورا براون کمی بعد از جنگ جهانی دوم در لوس آنجلس روایت می شود . لورا در حال خواندن رمان مادام دالووی است .و همزمان می خواهد بر مشکلاتش ( برخورد با شوهر و پسرش ) فائق آید . داستان سوم مربوط به کلاریسا ووگهام است . زنی که در نیویورک معاصر زندگی می کند . کلاریسا می خواهد برای دوست و معشوق سابقش ریچارد یک مهمانی بگیرد . ریچارد بیمار ( ایدز ) است و در حال مرگ . (ریچارد به شوخی کلاریسا را مادام دالووی صدا می کند )
فیلمنامه نیز همزمان سه داستان را بازگو می کند . بازگویی موازی داستان های مختلف در مکان های مختلف (جریان سیال ذهن ) همانند داستان خود ویرجینیا وولف . به نظر می آید موفقیت فیلمنامه بیشتر به خاطر پیدا کردن و قرار دادن چفت و بست های ساختاری است . یعنی علاوه بر تداوم زمانی در هر سه داستان ( صبح تا شب ) تاکید بر قرینه های جزیی در هر سه داستان ریتم مناسبی را به کل اثر داده است . حتی در فیلمنامه قطع ها ( کات ) پیش بینی شده است به طوری که برای رفتن به سه فضای مختلف از دیزالو استفاده نشده است . در فیلمنامه راوی دو قصه دیگر خود وولف است . در طول فیلم با تدابیر مونتاژی ( مونتاژ موازی )این مطلب حس می شود . اما تاکید آخر یعنی شنیده شدن صدای وولف به روی تصاویر نیویورک و لوس آنجلس در دقایق آ خر فیلم این قضیه را تایید می کند .
مضمون اصلی فیلم مرگ است . ویرجینیا وولف در تردید است که شخصیت اصلی رمانش به خودکشی تن دهد یا نه . ریچارد ( اد هریس ) دوست کلاریسا قبل از اینکه از بیماری بمیرد خودکشی می کند . لورا ( جولیان مور ) به هتلی می رود که اتاق کرایه کند تا رمان مادام دالووی را تمام کند و بعد از آن تصمیم خود را در مورد زندگی بگیرد . در دقایق حدود چهل و هشت و چهل و نه فیلم مستقیم به مرگ ارجاع می دهد . دختر خواهر ویرجینیا پرنده مرده ای را پیدا می کند . دخترک در مورد پرنده مرده از وولف سوال می کند . وولف کنار پرنده می خوابد و مستقیم به پرنده نگاه می کند . بعد از این صحنه است که از صورت وولف به صورت لورا ( جولیان مور ) در لوس آنجلس کات می خورد . این هم تدبیر مناسبی است برای انتقال تم و مضمون بخش اصلی فیلم یعنی همان اپیزود انگلیس به بخش های دیگر آن است . تلاش ویرجینیا برای شروع کردن رمانش و از دست ندادن خلاقیت . تلاش کلاریسا برای امید دادن به ریچارد دوست و معشوقش برای زنده ماندن (به وسیله مهمانی گرفتن ) و تلاش لورا برای ارتباط برقرارکردن با شوهر و فرزندش و دوری از تنهایی . همه موارد با مضمون اصلی فیلم ( مرگ و تلاش برای غلبه بر آن ) هماهنگ است .
سکانس طولانی فیلم برخورد ویرجینیا وولف و همسرش در ایستگاه قطار است . سکانس دیگر برخورد کلاریسا با ریچارد قبل از خودکشی ریچارد است . دو سکانس غیر عادی و شاید عاشقانه . این دو سکانس با فاصله کمی پشت سر هم می آیند . وولف به ایستگاه قطار می رود تا به لندن برود . چون در آن محیط نمی تواند بنویسد . صحنه پر دیالوگی که بین وولف و همسرش اتفاق می افتد خیلی متناظر صحنه گفتگوی ریچارد و کلاریسا است . کلاریسا زودتر از موعد برای بردن ریچارد به خانه او می آید . ریچارد قصد خودکشی دارد و بعد از گفتگوی طولانی با کلاریسا خود از پنجره به بیرون پرتاب می کند . در همین سکانس است که بر خلاف گذشته زاویه دید فیلمنامه تغییر می کند و از کلاریسا ( کاراکتر اصلی ) به ریچارد برای مدت کوتاهی انتقال پیدا می کند . ریچارد در ذهن فلاش بکی به گذشته می زند . در اینجا مشخص می شود که ریچارد پسر لورا ( جولیان مور ) است . بعد از مرگ ریچارد لورا مادر ریچارد به دیدن کلاریسا می آید .
تغییر زاویه دید تداوم فیلمنامه را بر هم می زند . اما این فلاش بک آ نقدر طولانی نیست که به کل فیلم لطمه بزند . این فلاش بک اگر برای اطلاعات دادن در نظر گرفته شده باشد که بعد از مرگ ریچارد مادر او به دیدن کلاریسا می آید . شاید فیلمنامه نویس به حس سکانس بیشتر فکر کرده تا روند دادن اطلاعات . رابطه متافیزیکی پسر کوچک با لورا موجب شده است او نیز در کنار کاراکتر لورا نقش مهمی را ایفا کند .شاید این فلاش بک ادامه عادی رابطه ریچارد با مادرش باشد که باز هم روند آگاه ساختن تماشاگر در این قسمت کاملا رو است.
چاپ شده در روزنامه شرق شماره 81
پنج شنبه 13 آذر 1382
پیغام
ديگر به موهايش احتياج نداشت. جلوی آينه نشست و همة آنها را چيد. وقتي هيچ مویی در سر نداشت دستی روی آن كشيد و گفت: «از اولش هم لازمش نداشتم». سركار وقتی داشت مقنعه سر میكرد، شيرين داخل شد و به چارچوب در تكيه داد و گفت: «مگه باهاش قرار نداری. با اين وضع میخوای ببينيش؟». مقنعه را كمي عقب كشيد. جلوی سرش معلوم شد. انگشتش را با آب دهان خيس كرد و شروع كرد به كشيدن روی جلوی سر نسبتاً بی مويش. رو كرد به شيرين و گفت: « میخوام ببينم اينجوری هم دوستم داره يا نه! تو از اين لوسبازی ها در نيوردی؟». شيرين كمی مكث كرد و گفت:« چرا؟ يه ماه جواب تلفنش رو ندادم». دوباره رو به آينه كرد و گفت: «چه ناز خركی ای». شيرين ادامه داد:«خركيش رو نمی دونم. اما حالا اگه دوساعت ازم بی خبر باشه سكته می كنه». كلاه بافتنی را سرش كشيد و جايش را روی مقنعه درست كرد. وقتی داشت از كنار شيرين رد میشد، گونه او را گرفت و كشيد. حين رفتن گفت: « قربونت برم يه فكری به حال اين پيه و چربی بكن. اگه شوهره ناز كنه حالا حالاها دستت بهش نمیرسه» و از دستشويی بيرون رفت. شيرين كمی خود را در آينه بر انداز كرد و با تعجب گفت: «پيه و چربی؟!» بعد انگار چيزی به يادش آمده باشد دنبا لش رفت و گفت: «قراره زودتر بره. اگه میخوا ی مرخصی بگيری الان برو پيشش» داشت پشت ميز مينشست، گفت: «دير نمیشه. اول بايد باهاش قرار بذارم. بهش زنگ زدم میرم پيشش».
بليط مشتری آخری برای دوبی بود. صادركه كرد ساعت يازده بود. بيرون رفت و از تلفن روبروی آژانس تماس گرفت. دو بار زنگ خورد. قطع كرد و منتظر شد تا نفر ديگری تلفن بزند. دوباره تماس گرفت. چند بار زنگ خورد تا روی پيغامگير رفت. صدای مرد جوانی روی پيغامگير بود. اول خواست پيغام نگذارد ولی پيغام گذاشت.
«محمود جان منتظرم قرار امروز رو بذاری. من آژانسم. باهام تماس بگير».
ساعت دو شده بود. بيرون رفت و دوباره تماس گرفت. دوباره روی پيغامگير رفت.
«هستی، نيستی، خيلی خوب باهام تماس بگير»
ساعت دو و نيم دوباره تماس گرفت.
«من می خوام مرخصی بگيريم، اگه نمیای لااقل زنگ بزن از كارم نمونم»
ساعت سه و سي دقيقه ديگر طاقت نياورد و از تلفن آژانس تماس گرفت.
«من ساعت شش جای هميشگی ام. میرم اونجا بيا. منتظرم».
گوشی را گذاشت. شيرين پرسيد: «چي شده؟» گفت: «میرم مرخصی بگيريم».
آقای سالاری برعكس اسمش قد كوتاه بود و كمی غوز داشت. هيچ وقت سرش را از روی ميز بالا نمی آورد. روی ميز خم شده بود. انگار نمیشد با هيچ وسيلهای سرش را بالا آورد. چسبيده بود به ميز. از وقتی وارد اتاق شده بود، نيمنگاهی هم به او نكرده بود. تراشی از روی ميز برداشت و شروع به تراشيدن مدادش كرد. روی ميز را خاك گرفته بود. به كسی هم اجازه نمیداد ميزش را تميز كند. جای تراش رو ی ميز باقی مانده بود. مدادش كه تيز شد با دقت و وسواس تراش را دقيقاً روی اثر خاك نگرفتهاش گذاشت. پرسيد: «كي؟». گفت «همين بعد از ظهر». پرسيد: «هوا سرد شده؟». لبة كلاه روی سر را كمی كشيد و گفت: «نه يه مرض پوستيه». ادامه داد: «دكتر گفته …» اما ادامه نداد. سالاری در صندلی كمی جابجا شد و گفت: «زودتر خوب شيد! نمیشه مشتری رو منتظر گذاشت». از طعنة سالاری هيچ خوشش نيامد. اما نشان نداد. پرسيد: «پس میتونم؟» سالاری گفت: «امروز روز شماست». واينیستيد با پيرو پاتالها خرابش كنيد». حالت صورتش تغيير كرد و با لبخند گفت: «تا سال ديگه تکرار نمیشه». برگشت تا از اتاق خارج شود. سالاری كه هنوز سرش را بلند نكرده بود گفت: «حالا تاسال ديگه».
جلوی كافی شاپ پر زرق و برقی ايستاده بود و منتظر محمود بود. ساعت حدود هشت بود و خبری از محمود نبود. سردش شده بود. داخل كافی شاپ را نگاه كرد. ميزها همه پر شده بود. بالاخره تصميم گرفت برود و بيشتر منتظر نماند. چند ماشين جلويش ترمز زدند. سوار نشد و كمی بالاتر رفت. ماشينها دنده عقب دنبالش میآمدند. بالاخره تاكسی رسيد و سوار شد. خوشحال بودند. هنوز هم صدای مرا ببوسشان را میشنيد. بلند بلند فرياد میزدند . مرا ببوس، مرا ببوس، برای اولين بار! ماشين سوارها همچی برايشان تازگی دارد. میخواهند همه چيز را شروع كنند. آن هم نه برای آخرين بار.
خانة كوچكی اجاره كرده بود. دو اتاق داشت. يكی از اتاقها پنجره داشت. وارد خانه كه شد اول پنجره را باز كرد تا هوای نمناك خانه عوض شود. پشت ساختمان روبرو جلوی پنجره را گرفته بود. پنجره به منظرهای جز طناب رخت و لباس روی بند باز نمیشد. زياد پنجره را باز نمیكرد. صدای سر و صدای بچهها آرامشش را گرفت. شبها هم صدای مادرانشان.
لباس عوض كرد و يك چای برای خودش درست كرد. پيغامگير تلفن را روشن كرد و جلوی پنجره نشست. صدای مرد جوانی روی پيغامگير درخواست میكرد پيغام بگذاريد. زن جوانی چند بار پيغام گذاشته بود.
«محمود جان منتظرم قرار امروز رو بذاری. من آژانسم. باهام تماس بگير».
«هستی، نيستی، خيلی خوب باهام تماس بگير».
با دقت به پيغامها گوش میكرد. انگار صاحب صدا را نشناخته بود. شايد هم نميخواست او را بشناسد.
«من میخوام مرخصی بگيرم. اگه نمیآی لااقل زنگ بزن از كارم نمونم».
استكان را كناری گذاشت و پنجره را بست. پيش تلفن آمد منتظر ماند پيغام آخر را نيز بشنود.
«من ساعت شش جای هميشگیام. میرم اونجا بيا. منتظرم».
كمی مكث كرد شايد پيغام ديگری باشد. اما نبود. چراغ را خاموش كرد و به سمت تختش رفت و روی آن دراز كشيد.
مانکن
کافه – داخلی – شب
زنی زیبا وارد کافه می شود . میزها پر است . منتظر می ماند.
مرد می تونید اینجا بشینید.
زن نه (به اطرافش نگاه میکند)منتظر می شم یکی از
میزها خالی بشه.
مرد اینجا سه تا صندلی خالیه.
زن ( قاطعانه)می خوام تنها باشم.
مرد الانم که اونجا وایستادی تنهایی پس بشین.
زن که چاره ای برای خود نمی بیند می نشیند. سیگاری چاق می کند.
مرد (با تعجب برای دست انداختن) شما سیگار می کشید؟
زن (به سیگار نگاه می کند ) خوب. آره .
مرد همیشه جور دیگه ای فکر می کردم
زن آخه شما مردها نمی خواید ما رو بشناسید .
مرد یعنی با مارک سیگار می تونیم بشناسیمتون.
زن نه منظورم این نبود . شماها فکر می کنید یه کارایی فقط مخصوص
خودتونه (سیگار تعارف می کند ) .
مرد من سیگاری نیستم (مکث) شما زیاد اینجا می مونید؟
زن ( فکر می کند که باید برود ) به محض اینکه یه میز خالی
بشه .
مرد (به میان حرف زن می پرد ) نه... امیدوارم این آدما
زیاد وقت برای تلف کردن داشته باشن .
زن (مطمئن تر در جای خود می نشیند ) من
برای اینجام .
مرد تازه واردی ؟
زن گفتن کار تو اینجا خوبه . جای یکی از دوستام اومدم .
مرد من همیشه اینجام .
زن پس باید دوست منو بشناسی ؟
مرد آره
زن باید از این جا بودن راضی باشی .
مرد (به اطرافش نگاه می کند ) داشت یکنواخت می شد .
زن منتظر کسی هستی؟
مرد دوستتون نمی یاد ؟
زن منو جای خودش فرستاده .
مرد گفته به من بدهکاره ؟
زن مریض بود .
مرد حتما کارتو میدونی؟
زن فقط باید بشینم .
یکی از میزها خالی میشود .
مرد اونجا کنار ویترین بشین . تو دید باشی بهتره .
می بیننت میان تو .
زن از جایش بلند می شود .
مرد کسی مزاحمت شد اشاره کن .
زن روی میز کنار ویترین می نشیند.